زیرساخت!





اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود


کاریکلماتور

 


اگر حرف مُفت را مي خريدند ، خيلي ها ميلياردر بودند.


  آدم « بی باک » از سوخت هسته ای استفاده می کند.

امروز همان راه حل های دیروز است.

  سکوت به جرم پوزخند به عدالت محاکمه شد.

  فقط آدم های پُر حرف , سکوت ذخیره می کنند.

  آنقدر در خودم فرو رفتم که سر از قوزک پایم در آوردم.

  کبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی کرد.

  بعضي ها روي شاخه نشسته و بعضي ها مشغول خوشه بندي.

  رشته سخن را بدست گرفت و کلاهی نو برای مردم بافت.

بیشتر اوقات افکارم را با سکوت , سانسور می کنم.

اوج پرواز روزنامه نگارها خطوط قرمز است.

براي روشن كردن منظورش ، همه چيز را به آتش كشيد.

  وضعش «توپ» بود ولی با یک «شوت» از میدان خارج شد.

  دست هایم تصمیم گرفتند که مرا نه دست به سینه کنند و نه دست به کمر.

  نقاش فقیر «درد» می کشید.

خر نادان ، دوست خوب خر سوار است.

در نبودنت ، خاطراتت خود نمایی می کند.

  مخالفان آزادی افق را با لکه های سیاه کدر کردند.

عاشق با تلسکوپ و حسود با ميکروسکوپ به دنيا نگاه مي کند.

  بي توجهي شهرداري به دست اندازها يعني دست انداختن مردم.

  در روزهاي باراني اعداد در زير راديکال پنهان مي شوند.

  قشنگ ترين و زيباترين ساعت دنيا، ساعتي بود که ديدمت.

وقتي گفتم حرف دلت را بزن، گفت گرسنه ام.

  با هجوم کلمات نفس قلم به شماره افتاد.

  خيلي ها تنها پشت گرمي‌شان آفتاب داغ است.

بازداشتگاه عکس ها آلبوم است.

  بي دست و پاترين موجود مار است ولي همه از آن مي ترسند.

  شیرین ترین ماه , ماه عسل است.

  خیلی از موش ها حتی به گربه ها هم محل سگ نمی گذارند.

برای گوش های سنگینش , نیاز به یک باربر داشت.

کاریکلماتور، زبان گویایی‌ است که شوخی می‌کند، می‌خنداند و به طعنه سخن می‌گوید، به ناهنجاری‌ها و بدی‌ها شلیک می‌کند و گاهی ناملایمات و سختی‌های زندگی را با طنز تلخ بیان می‌کند. دردهای اجتماعی را خوب می‌شناسد و هر اتفاق کوچکی را شاید کمی اغراق‌آمیز با نیشخندی کنایه‌دار مورد توجه قرار می‌دهد و می توان گفت یکی از جلوه‌های زیبای ادب و هنر معاصر است. کاریکلماتور حاصل پیوند "کاریکاتور" و "کلمه" است. این نامی است که احمد شاملو بر نوشته‌های پرویز شاپور گذاشت. چون به نظر شاملو، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی بود که با کلمه بیان شده ‌بود و بقول سهراب گل هاشم، به بازی با کلمات و شوخی با کلمات هم کاریکلماتور گفته میشود.

کاریکلماتور، مخاطب‌های آگاه و اندیشمند دارد که آنها را با تبسم، به تفکر وادار می‌کند. بسیاری از جملات طنز در نگاه اول یک شوخی ساده و خنده‌دار به‌نظر می‌رسد ولی اثرات واقعی آن پس از کمی تفکر و شاید تعجب برای مخاطب آشكار می‌شود. نمونه های کاریکلماتور را می توان در عرصه های مختلف خصوصا اجتماعی دید یا شنید و بطورکلی وقتی عاشق طنز باشی و بزرگ‌ترین آرزویت فقرزدایی از شادی باشد آنوقت است که کاریکلماتور بیشتر برایت شیرین و دلنشین می شود

می گذشت از کوچه ما دوره گرد /

یاد دارم در غروبی سرد سرد / می گذشت از کوچه ما دوره گرد / داد می زد کهنه قالی می خرم / دسته دوم جنس عالی می خرم / کاسه و ظرف سفالی می خرم / گر نداری ، کوزه خالی می خرم/ اشک درچشمان بابا حلقه بست / عاقبت آهی کشید بغضش شکست / اول ماه هست و نان در سفره نیست / ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟ / بوی نان تازه هوشش برده بود / اتفاقاً مادرم هم روزه بود / خواهرم بی روسری بیرون دوید / گفت آقا سفره خالی می خرید؟...


شهید شیمیایی

... مریض تخت سیزده،امروز دوباره تب کرد / بیچاره سرفه می‌کرد ، با گریه روز و شب ‌کرد / لُپاش گل انداخته بود ، به زور نفس می‌کشید / انگار که مرگ و بازهم،جلوی چشماش می‌دید / قرص و سرنگ و کپسول، غذای هر روزش بود / هوای سرد اتاق، از آه و از سوزش بود / توی اتاق روی تخت ، روزا کارش دعا بود / ذکر لبای خستش، فقط خدا خدا بود / یه روز می‌رفت آی سی یو، یه روز می‌رفت آزمایش / دیگه حتی تو هفته، یه روز نداشت آسایش / می‌گفت نیار هی اینجا، سوزن و سوپ و آمپول / بسه دیگه خواهشاً، سرم، سرنگ و کپسول / بسه دیگه پرستار، من که یه روز می‌میرم / یه روز توی این اتاق، مرگ و بغل می‌گیرم / به من می‌گفت دعا کن، تا خوب بشم یا شهید/ آخرشم بی‌خبر، از تو اتاق پر کشید / رفت و تازه فهمیدم، کی بود، چی شد، کجا رفت / چه قدر براش سخت گذشت، یه شب پیش خدا رفت / غروب جمعه بود که، رفتم بهشت‌ زهرا (س) / از یه نفر پرسیدم، گفتم: سلام هی آقا / اسم و نشون و دادم، به پیرمرد خسته / گفتش کنار اون بید ، که شاخه‌هاش شکسته / پاهام جلوتر از من ، می‌رفت به سمت یک قبر / انگار که داشت پر می‌زد، اصلاً نداشت کمی صبر / نوشته بود روی قبر، علی کیمیایی / دو، ده، شصت و پنج ، شهید شیمیایی...



آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه رنج دگران نیست

ای هموطنان باری اگر هست ببندید

این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست


او نخستین بود که دومین نداشت

درود بر تو ای امامی که خمینی نام داشتی و انسانیت و آزادگی را در اندیشه خدایی ات می پروراندی و با اخلاق پیامبر گونه ات همچون راشی ستبر در مقابل ظلم ایستادی و زندگی ات را وقف بیداری انسانهای به خواب رفته عالم هستی نمودی!
منم! همان سرباز دیروز گهواره ای ات که اینک اندیشه های ظلم ستیزی ات را در سر پرورانده و قامت قلم شکسته ام را وقف انسانهای مظلوم و مصلوبی می کنم که محکوم به سکونت و فقر و بی عدالتی اند.آنگاه که در فجر آزادی دمیدی ، نگرانی در چهره آسمانی ات خانه کرده بود و سکوت چشمانت گواه این بود که گویا خبری در راه است.

به هم سنگرانت دائم سفارش می کردی که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.به راستی نا اهلان و نامحرمان انقلاب عدالت محورت که ندای انسانیت سر می داد چه کسانی هستند؟از چه رو از ایشان هراسان بودی؟
امام عزیزم امروز پس از گذشت سالها از انقلابت با تو عهد می بندم که سرمشق های خط نخورده دفتر چه دلت را تا اخر ادامه داده و هرگاه ظلمی دیدم سکوتم را فریاد برآورم و نامحرمان انقلابت که صاحبان اصلی انقلاب(پا برهنگان) را مسخ نموده اند ، رسوا نمایم و سرانجام چون حلاجی خسته و ملول از مردمان دنیایی با دلی آرام و قلبی مطمئن به دار خویش بیا ندیشم و در دل خرسند از این باشم که آزادی،انسانیت و همه برادری و همه برابری را در اندیشه می پروراندم.

راه حلي متفاوت براي مشکلي بزرگ


ساختمان کتابخانه مرکزي انگلستان قديمي بود و تعمير آن نيز فايده اي
نداشت. قرار بر اين شد کتابخانه جديدي ساخته شود. اما وقتي ساخت بنا به
پايان رسيد؛ کارمندان کتابخانه براي انتقال ميليون ها جلد کتاب دچار
مشکلات ديگري شدند. يک شرکت انتقال اثاثيه از کتابخانه خواست که براي اين
کار سه ميليون و پانصد هزار پوند بپردازد تا اين کار را انجام دهد. اما
به دليل فقدان سرمايه کافي، اين درخواست از سوي کتابخانه رد شد. فصل
باراني شدن هوا فرا رسيد، اگر کتاب ها به زودي منتقل نمي شد، خسارات
سنگين فرهنگي و مادي به وجود مي آمد. روزي ، کارمند جواني از دفتر رئيس
کتابخانه عبور کرد. با ديدن صورت سفيد و رنگ پريده رئيس، بسيار تعجب کرد
و از او پرسيد که چرا اين‌قدر ناراحت است؟ رئيس کتابخانه مشکل کتابخانه
را براي کارمند جوان تشريح کرد، اما برخلاف توقع وي، جوان پاسخ داد: سعي
مي کنم مسئله را حل کنم. روز ديگر، در همه شبکه هاي تلويزيوني و روزنامه
ها آگهي منتشر شد به اين مضمون: همه شهروندان مي توانند به صورت رايگان و
بدون محدوديت، کتاب هاي کتابخانه مرکزي را امانت بگيرند و بعد آن را به
نشاني جديد تحويل دهند.



با توام ای پادشه محتشم‏
فاخته ای سوخته‏ ام ، ناخوشم‏

نامه سیاه آمده‏ام یا رضا !
دیر به راه آمده‏ام یا رضا !

آمده‏ ام ، اذن دخولم بده‏
دست خدا! دست قبولم بده‏

گرچه بدم ، نیک عتابم مکن‏
جان جوادت که جوابم مکن‏

رانده مرا گرچه بعید و قریب‏
از تو بعید است ، امام غریب !


10 قانون زندگی

10

 


قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.  قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.  قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.  قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.  قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.  قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.  قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.  قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.  قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.  قانون دهم : خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلی نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

تنهاترین ستاره هفت آسمان تویی


هر چند تکیه گاه زمین و زمان تویی

همواره سنگ ها به دلم طعنه می زنند

با این دل شکسته فقط مهربان تویی

ای آفتاب خسته ز باران چشم من!

زیباترین تجسّم رنگین کمان تویی

تنها تو لهجه دل من را شناختی

با من میان اینهمه دل، همزبان تویی

سخت است طیّ جاده در این شب ولی چه غم

وقتی همیشه قافله را ساربان تویی

اشعار عاشقانه من جاودانه است

چون شاه بیت هر غزلم بی گمان تویی


اندرزهای زیبا و حکمت آمیز از شیخ رجبعلی خیاط

حال انسان باید همچون فرهاد باشد، تیشه ای هم که می زد به یاد فرهاد می زد.

*اگر ما به اندازه ترسیدن یک عقرب از عِقاب خداوند بترسیم، همه کارهای عالم اصلاح می شود.

مقدس ها همه کارشان خوب است، فقط ((من))شان را باید با خدا عوض کنند.

*اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید، آنچه را دیگران نمی بینند شما می بینید و آنچه را دیگرا نمشنوند شما می شنوید

*خداوند به قدری مهربان است که گویا فقط همین یک بنده را دارد که دائم به او می گوید:این کار را بکن و این کار را نکن تا درست شوی.

*بدبخترین شخص کسی است که دچار بلیّه ای شود و در آن واقعه و حادثه از حق غافل شود.

*شیطان را دیدم ، بر جایی که انسان در نماز می خاراند بوسه می زند.

*تاثیر روزیِ حلال و حرام آن قدر زیاد است که ممکن است حلال زاده بخورد حرام زاده شود یا حرام زاده بخورد حلال زاده شود.

*اگر در نماز جماعت فراموش می کنید مُهر بیاورد، از این پس یک دو ریالی به مُهر خودتان ببندید، دیگر آن را از یاد نمی برید؛ زیرا هیچ وقت پول را فراموش نمی کنید!

*پیش از آن که منزل  را عوض کنید، آروزی مرده ها را عملی کنید، آنان آرزو می کنند که حتی برای یک لحظه به دنیا برگردند و عملی  مورد رضای خدا انجام دهند هر نفسی که میکشی امتحان است. در آن نفس ببین نفست با رحمن شروع می شود یا با نیّات شیطان ، پس مواظب باش شیطان ونفس ، کلاهت را بر ندارند.

القصه

چند سال پیش طرح سرشماری نفوس بود

می گفت رفته در یک خونه ای... یک پیر زن در رو باز کرد

وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوارتان؟

پیرزن سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود می شه خونه ی ما  فردا آمارش رو بگیرید ؟

پرسیده بودند چرا؟

بعد از یه کم مکث جواب داد بود آخه شاید تا فردا از پسرم خبری بشه...

داستان شگفت انگیز شیر پشیمان

سلام

جریانی که در ادامه می آید نه قصه است و نه داستان تخیلی . حکایت باورنکردنی شیر ماده ای است که پس از شکار یک غزال آفریقایی, وقتی متوجه باردار بودن شکار مرده اش می شود دچار ناراحتی و عذاب وجدان می شود و تلاش می کند که جنین را نجات بدهد  .

 دنیای شگفت آوری شده , نه ؟ یا تا امروز ما درک و هوش حیوانات را دست کم می گرفتیم و یا آنها هم پا به پای انسان در حال پیشرفت هستند .مطلب را دقیقا به همان شکل که درسایت مبدا دیدم برایتان نقل می کنم :   یک صبح سه شنبه در حالی که عکاس به همراه تیم همراهش برای یافتن رد پایی از شیرها به سمت جنوب Madikawe حرکت می کنند به طور کاملا غیر منتظره با لاشه یک غزال و شیری در حال نفس نفس زدن در کنار لاشه او روبرو می شوند. شیر که مشخص است تازه شکار خود را بر زمین زده است کنار لاشه حرکت می کند. اما بر خلاف آنچه انتظار می رود، شیر ماده شکار خود را نمی خورد. عکاس که از دور شاهد این ماجراست شروع به تصویر برداری می کند. شرح تصاویر این حادثه نادر را به ترتیب تصاویر بخوانید:

 ۱ – ماده شیر و لاشه شکاری که تازه از نفس افتاده است.

  ۲ – اولین کار شیر بعد از شکار دریدن شکم شکار است. این را در تمام کتاب های جانورشناسی می توانید بیابید!

 ۳ – تا اینجا همه چیز مانند کتابهایی که خوانده ایم پیش می رود. دوستان من نیز در اتومبیل توسط دوربین دوچشمی و فیلمبرداری مشغول تماشای صحنه هستند. و ما این طور تصور می کنیم که شیر در حال خالی کردن محتویات شکم شکار خویش است. که ناگهان یکی از دوستان من فریاد می زند: آن محتویات شکم نیست! 

 4  – و اینجا بود که ما متوجه شدیم غزال آفریقایی کشته شده حامله بوده است. 

  ۵ – و حالا در مقابل خود شیری را می بینم که طعمه کشته اش حامله بوده است. در این مواقع شیرها به کار خوردن خود ادامه می دهند البته اگر مشکلی پیش نیاید. و اما از اینجا به بعد بود که ما را به حیرت واداشت… ماده شیر جنین غزال را به آرامی به زمین گذاشت و شروع به بوییدن او کرد.

  ۶ – زبان زدن برای یک ماده شیر و در موقعیت او بسیار عجیب بود. او از اتفاقی که افتاده بود سخت متحیر و مات و مبهوت بود. به اطراف خود نگاه می کرد تا ببیند آیا کسی برای کمک کردن هست…

 ۷ – بعد از مدتی ماده شیر به خالی کردن محویات شکم غزال ادامه داد و در تمام مدت اینطور به نظر می رسید که سعی می کند تا حد امکان از جنین دور باشد…

 ۸ – بعد از مدتی دیگر و در حالی که هنوز هیچ قسمت از بند شکار خود را نخورده است، مجددا توجه اش به سمت جنین می رود و به آرامی او را از زمین بلند می کند .

   ۹– او ایستاده است در حالی که جنین غزال در دهانش است و برای مدتی به اطراف نگاه می کند. به همه جهت ها، شاید برای یافتن چیزی… و بعد از چند دقیقه به آرامی به سوی بیشه ای که در نزدیکی شکارش است حرکت می کند.

 ۱۰ –  او مجددا می ایستد و جنین را به آرامی بر زمین می گذارد. و در تمام مدت با نگاهی هیجان زده و عصبی به اطراف نگاه می کند. سپس با نوک بینی به جنین ضربه می زند و به آرامی او را درست مانند توله هایش از پشت گردن میگیرد و بلند می کند…

  ۱۱ – او مجددا به اطرف نگاه می کند و به آهستگی به سمت بیشه می رود… با دقت به سمت بیشه زار پیش می رود جایی که تصمیم دارد جنین را در آنجا بگذارد. چندین بار به جنین ضربه می زند و در تمام مدت با حالتی نگران به اطراف نگاه می کند شاید انتظار کمکی یا خطری را می کشد …

 بعد از چند دقیقه دوباره به سمت لاشه شکاری بر میگردد که هنوز چیزی از آن را نخورده است. کنار او می ایستد و سپس به آرامی همانجا دراز می کشد. شیر ماده به چه چیزی می اندیشد؟ چرا او این چنین عمل کرد؟

  این جملات را از زبان آقای Grey van der walt عکاس هلندی این تصاویر شگفت آور خواندید .

 آبشخور ( منبع ) سایت ایران روز

رافت" در آستان تو تفسیر می شود
دل با خیال حسن تو تسخیر می شود

صدها هزار نامه آلوده از گناه
با یک نگاه عفو تو تطهیر می شود
پیش از اجل به خانه چشمم قدم گذار
تعجیل کن! فدات شوم! دیر می شود

حتی سکوت در حرم تو عبادت است
اینجا نفس به یاد تو تکبیر می شود
اینجا اگر کبوتر دل آید از بهشت
اطراف گندم تو زمین گیر می شود

دیوانه می شود دل عاقل در این حرم
دیوانه ای که عاشق زنجیر می شود
صیاد را به نیم نگهت صید می کنی
آهو به یک ضمانت تو شیر می شود

بهزیستی نوشته بود :


شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت ، مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست


دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند

دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم

و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم ودنیایم


می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهدوتکرار

.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

......... پارسایی از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست

اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر..... از دست دادن

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم

تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست



این روزها در شهر پلاکارد زیاد نصب می شود که بازگشت شما را از مکه ی مکرمه ...

 
دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد
چه آسان به خاک پس دادیمش
و همسایه اش زیارتش قبول
دیشب از سفر رسید ، مکه رفته بود ...!

 
جان حاجی چشم ها را بشور جور دیگرهم می شود نگاه کرد،زیارتت قبول
 
آقا اسماعیل برایم کامنت گذاشت:
دلخوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم...
 
 
 

متولد فروردین نیستم ولی چند برگ فال تقدیم فروردینی ها،شماهم می تونید بخونید

 فروردین:  به جای آنکه صبر کنید و ببینید که وقایع امروز شما را به کجا می‌برد زمانیکه بیدار شدید اول برنامه ریزی کنید. شما باید قادر باشید که بین وظایف تان تعادل برقرار کرده و آنها را برای مدت زمان کمی‌که در اختیار دارید اولویت بندی کنید. اگر نتوانید زمان تان را بدرستی مدیریت کنید ممکن است فرصت‌ها و امکاناتی که اکنون در اختیار شماست از بین بروند. خوشبختانه شما می‌توانید بوسیله متعهد بودن به برنامه ریزی که اول صبح کرده اید از این احساسات ناخوشایند جلوگیری کنید.

فروردين: امروز شما بى‌نهايت خوش بين هستيد و حتى براى يك لحظه مى‌توانيد به خودتان بقبولانيد كه همه چيز عالى است. اما شما مسائل و مشكلات حل نشده‌اى هم داريد كه مربوط به گذشته‌تان هستند. به جاى اينكه وانمود كنيد كه هميشه در زمان حال زندگي مى‌كنيد با صحبت كردن در مورد موضوعاتى كه شما را به دردسر انداخته‌اند آسيب پذيرى خود را نشان دهيد. شما از نتايج اين گفتگوها شگفت زده خواهيد شد.

آماری  ۸۹  ای  

 

*سالانه ۶۰هزار ایرانی در اثر مصرف دخانیات جان می بازند

*۶۱درصد مردم کشور مصرف روزانه میوه ندارند

*۳۵درصد جمعیت کشور کم تحرکند

*۷/۵ درصد کودکان هرروز نوشابه های گازدار می خورند

در این موردشما چه فکر می کنید؟ 

 

 

عقاب در طوفان  

Eagle in storm

 

آیا می‌دانید که عقاب، خيلي پيش از آغاز طوفان، از وجود آن باخبر مي‌شود؟
او قبل از طوفان به يك نقطه مرتفع مي‌رود و انتظار وزش باد را مي‌كشد. بال‌هايش را به گونه‌اي مرتب مي‌كند كه باد درآن جاي گيرد و او را بر طوفان سوار كند. مادامي كه طوفان شديد است، عقاب، همچنان بر آن بلند پروازي مي‌كند. او از طوفان نمي‌گريزد و بسادگي از آن بهره مي‌جويد تا بالا و بالاتر رود. او اينچين بر بادي كه موجب طوفان گرديده، غلبه مي‌كند.
زماني كه طوفان‌هاي سهمگين زندگي ما را در بر مي‌گيرند و همگي به آن مبتلا مي‌شويم، ما هم مي‌توانيم با يكپارچه و مرتب كردن روح و ذهن و باور و عقيده‌مان در جهت خداوند، بر آن غلبه كنيم. كافي است اجازه دهيم تا نيروي الهي ما را بر بالاي آن امواج سهمگين سوار كند. خداوند ما را قادر مي‌سازد تا بر طوفان سهمگيني كه ناخوشي، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي‌مان را بهمراه دارد فائق آييم. ما مي‌توانيم بالاتر از طوفان‌ها بلندپروازي كنيم.
ظرفيت حيات در ميزان وزن ما نيست بلكه در نوع رفتارمان در قبال مشكلات است.

خورشید و باد

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است .

ریزه خور زین العابدین (ع)هستیم ودعای باران را می شنویم از زبانش ودعای باران داریم

 

پروردگارا، به ما از باران رحمتت بچشان و ما را سيراب گردان، و سايه رحمتت را با باران پر بركت خويش از ابرى كه براى روياندن سبزه‏ ها و گياهان در همه آفاق گسترده است بگشاى‏ و بر بندگانت منت گذار و ميوه‏ هاى باغها را به بار آور و شهرهايت را با شكفته شدن غنچه ‏هاى شكفته گلها و گياهان، شاداب و زنده دار و فرشتگان بزرگوارت را كه سفيران تواند شاهد و ناظر آن باران رحمت و سودمندت قرار بده، بارانى كه همواره ببارد و فراگير و دانه درشت باشد سخت و سريع و شتابان فرود آيد.

خدايا، بارانى فرو فرست كه سرزمين هاى مرده‏ مان را با آن زنده و سر سبز كنى و منفعت هايى كه به خاطر قحطى و خشكسالى از دست داده ‏ايم به ما بازگردانى، و از دل زمين گل و گياه و ميوه‏ هاى گوناگون را بيرون آرى و روزي هاى ما را فراوان كنى.
آرى ، اى خداى بزرگ، ابرى بر انگيز كه روى هم انباشته باشد و خوشى و گوارائى به همراه آرد و گستره‏اش فراگير و صداى رعد از آن شنيده شود ، هميشه ببارد و برقش فريبنده نباشد.

پروردگارا ، ما را از باران رحمتت سيراب كن ، بارانى كه خشكسالى را بزدايد و گياهان را بروياند ، وسيع و گسترده و سرشار باشد. به وسيله آن گياهان سر سبز و خرم سالهاى گذشته را بازگردانى و گياهان شكسته و پژمرده را با نشاط كنى و پرورش دهى.
پروردگارا به ما آب را ارزانى دار ، آبى كه آن را بر تل‏ ها جارى سازى و چاه ها را پر گردانى و از آن ، جوي ها جارى كنى و درخت ها برويانى‏ و قيمت ها را در همه شهرها كاهش دهى و مايه شادابى و نشاط چهار پايان و آفريدگان را فراهم كنى‏ و روزي هاى پاكيزه را براى ما كامل گردانى و كشت ما را با آن برويانى و پستان چهار پايان را پر از شير سازى و توان بر توان ما بيفزايى.

پروردگارا ، سايه آن ابر را بر ما گرم مگردان و سرديش را بر ما شوم نساز و بارش آن را مايه عذاب ما قرار نده و آبش را شور نكن.
پروردگارا، بر محمد و آل او درود فرست و به ما از بركات آسمان‏ها و زمين روزى عطا كن، زيرا، تو بر هر چيزى توانايى.

عشق است وآتش وخون

 

عشق است وآتش وخون

داغ است ودرد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم ما

خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست

با یار بی قراری

از دوست درد ماندو

از یاریادگاری

گفتی از روز سفر

گفتم ازمن مگذر

مجــــــــــــــــنون 

لیــــــــــــــــــلی 

رفتی بی بال

و بی پر 

 

سلام ودرود خدا برحضرت عیسی ابن مریم علیه السلام

خدا به عيسی بن مريم گفت : نعمتی را که به تو و مادرت ارزانی داشته ، ام ياد کن ، آن زمان که به روح القدس ياريت کردم تا تو چه در گهواره و چه در بزرگسالی سخن گويی ، و به تو کتاب و حکمت و تورات و انجيل آموختم و آنگاه که به امر من از گل چيزی چون پرنده ساختی و در آن دميدی و به امر من پرنده ای شد و کور مادرزاد و پيسی گرفته را به فرمان من شفا دادی ومردگان را به فرمان من از گور بيرون آوردی و چون بااين دلايل روشن نزد بنی اسرائيل آمدی ، من آنان را از آسيب رساندن به تو بازداشتم و از ميانشان کسانی که کافر بودند گفتند که اين جز جادويی آشکار نيست.

 إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِىءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ /سوره المائدة    آیه : 110

ولادت با سعادت حضرت عیسی ابن مریم برپیروانش مبارک باد.

 

 

بانک زمان

 

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید، چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود! در این وقت شما چه خواهید کرد؟ البته که سعی می کند تا آخرین ریال آن را خرج کنید.

هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم؛ بانک زمان! هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد! هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند، ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند، ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند، ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد!

و ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند! پس؛ هر لحظه گنج بزرگی است. گنجتان را مفت از دست ندهید. باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند. دیروز به تاریخ پیوست، فردا معما است و امروز هدیه.

 

این موز فروش!

 

دركشوري با مساحت 320000 كيلومتر مربع وجمعيتي بالغ بر 27 ميليون نفر واقع در جنوب غرب آسياكه شغل اكثر مردمانش كشاورزي در مزارع موز، اناناس وكائوچو ويا صيد ماهي بوده وتا قبل از سال 1981 اكثرا

" در روستاها وجنگلها ودر پائينترين سطح امكانات زندگي ميكردند و درآمدسرانه هر نفر كمتر از 100 دلار بود ومناقشات وجنگهاي مذهبي ناشي از وجود 18 دين ومذهب ونژاد كشوررا بشدت نا امن نموده بود خداوند شخصي را بعنوان هديه برايشان فرستاد كه كسي نبود به جزء
 mahadir bin mohamat ,

يا همان مهاتير محمد
كه تمام دنيا اورا با اين نام ميشناسند وبه او احترام ميگذارند .

مهاتير كوچكترين عضو خانواده 11 نفره اي بود كه شغل معلمي پدرش تكافوي برآوردن آرزوي پسرش مهاتير جهت خريدن دوچرخه براي رفت وآمد به دبيرستان را نميكرد بنابراين مهاتير جهت برآورده نمودن آرزويش شروع به فروختن موز در خيابان بعد از اتمام اوقات مدرسه نمود. مهاتير پس ازاتمام دبيرستان وارد دانشگاه پزشكي كشور همسايه سنگاپور شده وهمزمان مسئوليت اتحاديه دانشجويان مسلمان آن دانشگاه را برعهده گرفت . سال 1953 پس از فرغ التحصيلي به كشورش بازگشت وبعنوان پزشك جراح به استخدام نيروهاي انگليسي كه كشورش را اشغال كرده بودند درآمد ، پس از خروج نيروهاي انگليسي ودر سال 1957 با افتتاح مطبي شروع به طبابت نموده ونيمي از وقتش را صرف معالجه رايگان افراد فقير نمود

. در سال 1964 به مدت 5 سال بعنوان نماينده در مجلس ملي فعاليت نمود ودر سال 1970 كتاب معروف خود بنام"" آينده اقتصادي مالزي "" را به رشته تحرير درآورد كه همين كتاب بعدها پايه واساس تفكرات آن مرد جهت تحول اقتصادي كشورش گرديد . بهرحال مهاتير در سال 1974 بعنوان سناتور وارد مجلس سناودر سال 1975 بعنوان وزير آموزش وپرورش وسپس نيابت نخست وزير وبالاخره در سال 1981 به سمت نخست وزيري نائل گرديد. تكرار ميكنم سال 1981 يعني سال شروع انقلاب اقتصادي يك جراح در مالزي!!

ولي پرسش اساسي اين است كه آن جراح ماليزيايي چه كاري انجام داد ؟!!!

نخست

: نقشه آينده مالزي را ترسيم نمود و اولويتها ، اهداف ونتايجي را كه ميبايست در طي مدت 10 سال وبعد 20 سال ونهايتا تا سال 2020 به آنها دست يابند را مشخص نمود .

دوم : تصميم گرفت كه آموزش همگاني وتحقيقات علمي اولين اولويت ودرراس برنامه ها قرار گيرند ، بنحوي كه بيشترين ميزان بودجه واعتبار رابراي آموزش همگاني وكسب مهارتهاي فني- ريشه كني بي سوادي واز همه مهمتر آموزش زبان انگليسي وتحقيقات علمي اختصاص داد. مهاتير در همان سالها هزاران

نفر از دانشجويان را با پرداخت بورسيه به بهترين دانشگاههاي جهان اعزام نمود.

سوم : استراتژي وبرنامه هاي خودرا بصورت كاملا شفاف و با صداقت با مردم كشورش در ميان گذاشت ،آنان را بانظام مالياتي جديد كه مسيركشور را بسوي انقلاب اقتصادي هموار ميكرد آشنا نمود واز همه مهمتر از مردم دست ياري طلبيد . مردم نيز چون اورا صادق ديدند باورش كردند وهمراه ودنباله رو گرديدند بنابراين در اولين سال اقدام به كاشت يك ميليون اصله درخت روغني نمودند كه همين امر طي تنها دو سال مالزي را بعنوان بزرگترين و اولين كشور توليد كننده وصادر كننده روغن درختي به دنيا معرفي نمود .

مهاتير تصميم گرفت صنعت جهانگردي مالزي را طي 10 سال به درآمد 20 ميليارد دلاري در عوض درآمد 900 ميليوني سال 81 برساند اين درحاليست كه درآمد حال وحاضر مالزي از صنعت جهانگردي 34 ميليارد ميباشد وي براي رسيدن به اين هدف پادگا نهاي نظامي ژاپني را كه از سالهاي جنگ جهاني دوم در كشور مالزي باقي مانده بودند را به مناطق جهانگردي شامل انواع بازيهاي تفريحي ، ورزشي و فرهنگي تبديل نمود تا مالزي مركزي جهاني براي برگزاري مسابقات بين المللي اتومبيل راني ، اسب سواري و بازيهاي آبي تبديل گردد او همچنين كولالامپور را مقر اصلي كنفدراسيون فوتبال آسيا قرارداد .مالزي در سال 1996 با رشدي معادل 46% نسبت به سالهاي قبل از آن در زمينه صنعت برق والكترونيك خودرا بعنوان يكي از صادر كنندگان لوازم برقي والكترونيكي به دنيا معرفي نمايد.مهاتير محمد با وضع قوانين شفاف و ضوابط مشخص درهاي اقتصادي كشور را بسوي سرمايه گزاران خارجي گشود وبا تاسيس شركت عظيم پتروناس در برجهاي دوقلوي كولالامپوربازار بورسي با يك ميليون دلار معامله در روز پايه ريزي نمود.

تاسيس بزرگترين دانشگاه اسلامي دنيا گامي ديگر جهت جذب نخبگان علمي داخلي وخارجي از تمام نقاط دنيا علي الخصوص كشورهاي اسلامي بود وي توانست با تاسيس پايتخت اداري جديد بنام پاتوراجايا با دو ميليون نفر جمعيت در كنار پايتخت تجاري ( كولالامپور ) هم از نظر سياحتي و هم تقسيم كار و با تاسيس دو فرودگاه جديد ومدرن ودهها جاده واتوبان سريع السير رفت وآمد جهانگردان وسرمايه گزاراني كه از كشورهاي چين- هند وحاشيه خليج فارس وباقي نقاط دنيا با آن كشور سفر ميكردند را تسهيل بخشيد.

بطور خلاصه بايد گفت حاج مهاتير محمد طي مدت 21 سال يعني از سال 1981 تا 2003 موفق گرديد كشوري فقير با درآمد سرانه 100 دلار را به كشوري توسعه يافته با درآمد سرانه 1600 دلار در سال و ميزان سرمايه گذاري را از 3 ميليارد به 98 ميليارد دلار وميزان صادرات رابه رقم قابل توجه 200 ميليارد دلار برساند . مهاتير محمد در سال 2003 با اراده شخصي تصميم به كناره گيري از قدرت وسپردن زمام امور كشور به نيروهاي جوان وتازه نفس گرفت . عليرغم درخواست مردم كشورش مبني بر ماندن بر مسند قدرت ،او تصميم خودرا گرفته بودوبدون اينكه بخواهدفردي از افراد خانواده اش را به قدرت برساند ويا حكومت را موروثي كند بطور كلي از دنياي سياست كناره گيري نمود تا جانشينان او بتوانند آرزوي طراحي شده او بنام مالزي بيست.... بيست .... يا مالزي در 2020 را كه در آن مالزي بعنوان چهارمين قدرت اقتصادي آسيا پس از ژاپن چين وكره تبديل گردد را به واقعيت تبديل نمايند .مهاتير در نهضت اقتصادي خويش هيچگاه منتظر كمكهاي آمريكا وكشورهاي اروپائي نماند بلكه توكل او ابتدا بر قدرت لايزال الهي سپس بر اراده وپشتكار خود واز همه مهمتر عزم واراده وحمايت مردم كشورش قرار داشت .

اينچنين بود كه يك موز فروش ويا بعبارتي پزشك جراح توانست با مهارت وعشق عميق به كشور ومردمش وپشتكار عالي مالزي را از يك موش به يك ببر آسيائي تبديل نمايد

ولي سوالي كه وجوددارد اين است كه آيا ديگر جراحان كشورهاي اسلامي نيز ميتوانند همان كار ومعجزه جراح ماليزيائي را تكرار كنند ويا تنها هنرشان آن است كه در يك عمل جراحي زيبائي يك شير را به موش تبديل نمايند ؟!!!! 

مهرباني صفت بارز عشاق خداست

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

ممنون از ساغر عزیز که این شعر رو برایم فرستاد

هوتساپسرشیطون

 
How good we are!

A little boy went into a drug store reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits…
The store-owner observed and listened to the conversation.
The boy asked “lady can you give me the job of cutting your lawn?” The woman replied" I already have someone to cut my lawn”.
Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now. Replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn. the little boy found more perseverance and offered" lady I'll even sweep your curb and your side walk so on Sunday you will have the pretties lawn in all of palm beach Florida. Again the woman answered in the negative. With a smile on his face the little boy replaced the receiver. The store-owner who was listening to all walked over to the boy and said son I like your attitude I like that positive spirit and would like to offer you a job, the little boy replied no thanks, I was just checking my performance with the job, I already have. I am the one who is working for that lady I was talking to.    


چقدر شايسته ايم؟

پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به
دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن
چمن ها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد."
پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار اين
فرد کاملا راضي است.
پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم، در اين
صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زنان پاسخش منفي بود".
پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به
سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري
بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو مي سنجيدم، من همون کسي هستم که براي اين
خانوم کار مي کنه
"