می گذشت از کوچه ما دوره گرد /

یاد دارم در غروبی سرد سرد / می گذشت از کوچه ما دوره گرد / داد می زد کهنه قالی می خرم / دسته دوم جنس عالی می خرم / کاسه و ظرف سفالی می خرم / گر نداری ، کوزه خالی می خرم/ اشک درچشمان بابا حلقه بست / عاقبت آهی کشید بغضش شکست / اول ماه هست و نان در سفره نیست / ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟ / بوی نان تازه هوشش برده بود / اتفاقاً مادرم هم روزه بود / خواهرم بی روسری بیرون دوید / گفت آقا سفره خالی می خرید؟...


 

گرانی کجا بود. سایه اش بالای سر ما بود

 

 

 

  در میهمانی‌های شبانه چه می‌گذرد؟

 

 

گردشي فراموش ناشدني


پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :.. " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند..

در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره


--

شاد بودن تنها انتقامی ­است که می­توان از زندگی گرفت

ارنستو چه­ گوارا


دخترک هنوز
راه خانه اش را
پیدا نکرده
هوا برف دارد امشب!

آیا میدانید :

آیا میدانید : در تایوان بشقابهای گندمی درست میشود وافراد بعد از خوردن غذا بشقابهایشان را هم میخورند.آیا میدانید : گوش و بینی درتمام طول عمر انسان در حال رشد میباشند و بزرگتر میشوند.آیا میدانید : آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست میباشد.آیا میدانید : اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند.آیا میدانید : بزرگترین دریای دنیا دریای مدیترانه است و عمیقترین نقطه آن به ۴۳۳۰متر میرسد.آیا میدانید : فقط پشه ماده نیش میزند و از پروتین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده میکند.آیا میدانید : هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.آیا میدانید : مقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.آیا میدانید : جمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.آیا میدانید : یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان در اختیار دارد.آیا میدانید : ۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد.آیا میدانید : نوشابه های زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابههای سیاه رنگ هستند.آیا میدانید : تعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد استآیا میدانید : رشد کودک در بهار بیشتر است.آیا میدانید :  هر انسان در حدود نیم ساعت یک تک سلولی بوده است ؟آیا میدانید :  دندان تنها بخش از بدن انسان است که ترمیم نمی شود ؟آیا میدانید :  هر چروک ایجاد شده در ابرو نتیجه ۲۰۰۰۰۰ اخم است ؟آیا میدانید :  اکثر افراد در کمتر از ۷ دقیقه خوابشان می‌برد ؟آیا میدانید :  عمر پرزهای چشایی انسان از ۷ تا ۱۰ روز است ؟آیا میدانید :  قلب انسان بطور متوسط ۱۰۰ هزار بار در سال میتپد ؟آیا میدانید :  سریع ترین عضله بدن انسان زبان اوست ؟آیا میدانید :  بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟آیا میدانید :  تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنیه چشم است ؟آیا میدانید :  استرس تا ۵ برابر سیستم ایمینی بدن را پایین می آورد ؟آیا میدانید :  تـنها در طول زمانی که این جمله را می خوانید در حدود ۵۰ هزار سلول بدنتان میمیرد و سلول های جدید جایگزین آن می شود ؟آیا میدانید :  در طـول یـک ساعت قلب شما آنقدر سخت کار می کند کـه مــی تـــوانــد انرژی حمل یک جسم یک تنی به اندازه یک کیلومتر از سطح زمین را تامین کند ؟آیا میدانید :  اگر سلول های موجود بر روی پوست بدن انسان را به دنبال هم بچینیم، طول آن به ۴۵ مایل خواهد رسید ؟آیا میدانید :  در طول یک سال، قلب یک انسان عادی ۴۰ میلیون بار می تپد ؟آیا میدانید :  بیشتر انسانها در یک دقیقه ۲۵ مرتبه پلک می زنند و بطور میانگین هر انسان سالانه بیش از ۱۳ میلیون مرتبه پلک می زند ؟آیا میدانید :  معده شما باید هر دو هفته یکبار ماده مخاطی جدید ترشح کند در غیر اینصورت خودش را هضم خواهد کرد ؟آیا میدانید :  عطسه در هنگام خارج شدن از دهان، سرعتی بالغ بر ۱۰۰ مایل بر ساعت داردآیا میدانید :  براساس آمارهای اخیرسازمان جهانی سلامتی، روزانه در حدود ۱۰۰ میلیون فعالیت جنسی رخ میدهد؟آیا میدانید :  زمانیکه گوشت و شیر را با هم می خورید، بدن به هیچ وجه کلسیم شیر را جذب نمی کند و بهتر است میان مصرف گوشت و شیر حداقل ۲ ساعت فاصله باشد ؟آیا میدانید :  ما یک داروخانه کامل در بدن خود داریم و می توانیم هر دارویی را در بدن خود تولید کنیم ؟آیا میدانید :  طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟آیا میدانید :  محـقـقان اخیـراً بـه ایـن نتیجه رسیده اند که کلیه انسان ۵۰۰ عملکرد متفاوت دارد ؟آیا میدانید :  ساختمان عملکرد دست وال، سگ، پرندگان (بال ها) و انسان دقیقاً مشابه است ؟آیا میدانید :  شبکه چشم ۱۳۵ میلیون سلول احساس دارد که مسئولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد ؟آیا میدانید :  چشم انسان حدود ۱۳۵ میلیون سلول بینایی دارد که معادل یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل عمل می کند ؟آیا میدانید :  چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ را مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمیز دهد ؟آیا میدانید :  چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد گوش و بینی ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند ؟آیا میدانید :  شواهد نشان داده است که انسان از هفتاد هزار سال پیش لباس بر تن می کرده است ؟آیا میدانید :  عمر مفید انسانها در کف دستشان اینگونه (۸۱ – ۱۸ = ۶۳) نوشته شده است ؟آیا میدانید :  ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۰۵ است ؟آیا میدانید :  یک انسان نهایتا میتواند با سرعت ۳۵ کیلومتر در ساعت بدود ؟آیا میدانید :  وزن اسکلت انسان بالغ ۱۳ تا ۱۵ کیلوگرم است ؟آیا میدانید :  لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟آیا میدانید :  دویست میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از آنها است ؟آیا میدانید :  کبد انسان در ۳۰۰ تا ۵۰۰ روز نو میشود، یعنی اینکه از سلولهای جدیدی برخوردار میشود ؟

محض رضای ذائقه می خوانم از شما

با اینكه روضه خوانم و می خوانم از شما / فهمیده ام كه هیچ نمی دانم از شما / یا ایها العزیز! ذلیل معاصی ام / باید ز شرم چهره بپوشانم از شما / می ترسم از رسیدن آن جمعه ای كه من / جای سلام، روی بگردانم از شما / رویی نمانده است که به چشمت نظر كنم / پس بی دلیل نیست گریزانم از شما / من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد / با انتظارهای فراوانم از شما / من نان به نرخ نام تو خوردم، حلال كن / محض رضای ذائقه می خوانم از شما


خودمانیم ها ولی من هم/ عشق بازی جالبی دارم / شنبه تاجمعه طی شده تازه / یادم افتاده صاحبی دارم / «دارم از دست میروم آقا ُ / پس چرا دیر کرده ای شاها» / او نه اصلاْ خودم که میدانم / ادعاهای کاذبی دارم / سال ها غایب است و باور کن/ کک من هم نمیگزد اما / باز هم بادروغ می گویم / «توبیا کار واجبی دارم» / او نبوده چه کار کردم من؟ / به کدام آب و آتشی زده ام؟ / شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬/ وای من نیز غایبی دارم...


وقتی بساط گریه مهیا نمی شود / وقتی که بغض بین گلو جا نمی شود / وقتی تمام شب به در خانه کریم / در می زند گدا و دری وا نمی شود / وقتی که واژه های غزل هم اگر رسید / در پیش تو ردیف شود اما نمی شود / وقتی کسی ز غربت و از درد بی کسی / سر می زند به کوه و دیوانه می شود / وقتی جواب دل مجنون بی قرار / آید ز سمت خانه ی لیلا نمی شود / وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب / این قلب مرده است مداوا نمی شود / وقتی که انتظار سحر می کشد تو را / با این شب دراز که فردا نمی شود / وقتی به دور بستر مرگ دلت همه / گویند خوب می شود اما نمی شود / وقتی که از خجالت ارباب چشم تو / حتی گشوده بهر تماشا نمی شود / یک راه مانده بهر تو آن هم زیارت است / مشهد برو که کار تو اینجا نمی شود / دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب / از او شنیده می شود جز او نمی شود


 

      مغزها پا درآورده و فرار می‌کنند!

 

 

روان‌شناسی افراد از روی امضا



بهتر است قبل از خواندن متن بدانید كه این دستورالعمل‌ها به طور كلی در مورد همه افراد صادق نیست و روان‌شناسان تنها با استفاده از تجربیات و مشاهدات‌شان از روی عده‌ای از انسان‌ها، خود به این نتایج رسیده‌اند. بنابراین چندان قابل اعتماد نیستند و نمی‌توان با استفاده از این فرمول‌ها، به راه‌كاری قطعی دست یافت!


امضاء شناسی

كسانی كه مطابق حركت عقربه‌های ساعت، امضاء می‌كنند، انسان‌هایی منطقی هستند.

کسانی که بر عکس عقربه‌های ساعت امضاء می‌کنند، دیر منطق را قبول می‌کنند و بیشتر غیر‌منطقی هستند.

کسانی که از خطوط عمودی استفاده می‌کنند، لجاجت و پافشاری در امور دارند.

کسانی که از خطوط افقی استفاده می‌کنند، انسان‌های منظّمی هستند.

کسانی که با فشار امضاء می‌کنند، در کودکی سختی کشیده‌اند.

کسانی که پیچیده امضاء می‌کنند، شکّاک هستند.

کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند، خودشان را در فامیل برتر می‌دانند.

کسانی که در امضای خود نام فامیلی‌شان را می‌نویسند، دارای منزلت هستند.

کسانی که اسم‌شان را می‌نویسند و روی اسم‌شان خط می‌زنند، شخصیت خود را نشناخته‌اند.




هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش 


 

  باز باران با ترافیک با دوده های فراوان، می خورد بر بام ماشین   باز باران با ترافیک

 

 

حکایت- جنایت کار و میوه فروش


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر

گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی
کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش
گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او
گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در
سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش
خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند
نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی
که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا
نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی
دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش
تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس
را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر
من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !

 

      من رای نخواهم داد!

 

 

شهید شیمیایی

... مریض تخت سیزده،امروز دوباره تب کرد / بیچاره سرفه می‌کرد ، با گریه روز و شب ‌کرد / لُپاش گل انداخته بود ، به زور نفس می‌کشید / انگار که مرگ و بازهم،جلوی چشماش می‌دید / قرص و سرنگ و کپسول، غذای هر روزش بود / هوای سرد اتاق، از آه و از سوزش بود / توی اتاق روی تخت ، روزا کارش دعا بود / ذکر لبای خستش، فقط خدا خدا بود / یه روز می‌رفت آی سی یو، یه روز می‌رفت آزمایش / دیگه حتی تو هفته، یه روز نداشت آسایش / می‌گفت نیار هی اینجا، سوزن و سوپ و آمپول / بسه دیگه خواهشاً، سرم، سرنگ و کپسول / بسه دیگه پرستار، من که یه روز می‌میرم / یه روز توی این اتاق، مرگ و بغل می‌گیرم / به من می‌گفت دعا کن، تا خوب بشم یا شهید/ آخرشم بی‌خبر، از تو اتاق پر کشید / رفت و تازه فهمیدم، کی بود، چی شد، کجا رفت / چه قدر براش سخت گذشت، یه شب پیش خدا رفت / غروب جمعه بود که، رفتم بهشت‌ زهرا (س) / از یه نفر پرسیدم، گفتم: سلام هی آقا / اسم و نشون و دادم، به پیرمرد خسته / گفتش کنار اون بید ، که شاخه‌هاش شکسته / پاهام جلوتر از من ، می‌رفت به سمت یک قبر / انگار که داشت پر می‌زد، اصلاً نداشت کمی صبر / نوشته بود روی قبر، علی کیمیایی / دو، ده، شصت و پنج ، شهید شیمیایی...