روزی که به دنیای مجازی میآمدم فرش قرمزی پهن بود و هزاران هزار کاربر، کلاه خود را به احترام من برداشته بودند و از آنجایی که میدانستند شخص شخیصی مثل اینجانب به زودی پلههای ترقی را یک به یک طی خواهد کرد، کلاههای خود را تکان میدادند و سوت میزدند و کف و هورا.
در این استقبال پرشکوه به باران میاندیشیدم، اما باورم نمیآمد که اینجا روزی زمین را خیس از باران نخواهم دید.
فکر را جا گذاشتم و چتر را همراهم کردم! و باران بنا به باریدن گذاشت...