القصه
چند سال پیش طرح سرشماری نفوس بود
می گفت رفته در یک خونه ای... یک پیر زن در رو باز کرد
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوارتان؟
پیرزن سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود می شه خونه ی ما فردا آمارش رو بگیرید ؟
پرسیده بودند چرا؟
بعد از یه کم مکث جواب داد بود آخه شاید تا فردا از پسرم خبری بشه...
می گفت رفته در یک خونه ای... یک پیر زن در رو باز کرد
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوارتان؟
پیرزن سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود می شه خونه ی ما فردا آمارش رو بگیرید ؟
پرسیده بودند چرا؟
بعد از یه کم مکث جواب داد بود آخه شاید تا فردا از پسرم خبری بشه...
+ نوشته شده در ساعت توسط امین معبادی
|
روزی که به دنیای مجازی میآمدم فرش قرمزی پهن بود و هزاران هزار کاربر، کلاه خود را به احترام من برداشته بودند و از آنجایی که میدانستند شخص شخیصی مثل اینجانب به زودی پلههای ترقی را یک به یک طی خواهد کرد، کلاههای خود را تکان میدادند و سوت میزدند و کف و هورا.