روزواقعه
به کربلا برویم کربلایی شویم .محرم سیاه پوش .
به رفتگانمان نگاه کنیم دیریست رفته اند وانگار همین دیروز رفته اند.فلان ابن فلان که قرار بود امسال محرم ارباب بی کفن را نبیندوما از این قرار بی خبر .من گنه کار کجا و گفتن حرفهای عاشورایی کجا .ولی شوری دارم.ای خون خدا شعور را از تو می خواهم .نه از معتبر ترین دانشگاههای دنیا .نه از دانشگاه آزاد .نه از هیچ دانشگاه دیگری.ثارالله هنوز مظلومی وهنوز تورا با تشنگی ات می شناسند.حرف دلم را می گویم : شناسنامه کاری تو معتبرترین شناسنامه تاریخ بشریت است.کسی که ظلم را بپذیرد خود شریک ظالم است .هر روزه به راحتی آب خوردن زیر بار ظلم می رویم .راستی گفتم آب .آب راهم به روی ثارالله بستن.نمی شود زیر بار ظلم رفت واز اوضاع واحوال بد دنیا هم سخن گفت.هنوز سیاه می پوشیم،مجلس عزا می گیریم،سنگین تر از بار انجام وظیفه ،علم 24تیغه بلند میکنیم.وهنوزامام عصرمان دنبال سیصدو اندی یار می گردد.حسین زیر بار ظلم نرفت وگفت زیر بار ظلم نرو.آدم های دنیا آدم نیستند آدمکندو زیر چتر استکبار جهانی روزگار می گذرانند وبه روزگار گذراندن هم عادت کرده اند.بنابراین عاشق سوپرایزند.تا از عادت در بیایند.برای خداجویان هرروز وهر لحظه نگاه نگاهی نو است به عظمت پروردگار .وشاید به همین خاطر است که زینب سلام الله علیه می گوید:جز زیبایی ندیدم.این شبها:یادمان باشد برحسین علیه السلام و اولاد حسین علیه السلام واصحاب حسین علیه السلام چه گذشت ؟وبراستی تفسیر کل یوم عاشوراء وکل ارض کربلاچیست؟
در آنجا که حسین درصحنه است اگر در صحنه نباشی هرکجا می خواهی باش، چه ایستاده به نماز و چه نشسته در شراب، هر دو یکی است.
سیدشهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلی نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
راستی من کجای دنیا بودم؟
من ایشان رانمی شناسم ولی
عجب حرفهایی زده با ما باشید:
قسمتی از وصیت نامه ادوارد
ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن
76 سالگی ...
امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردنصفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویاهمواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آنمن شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی همداشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت . یادم هست وقتی بیستساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسمخوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتنسرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخشدر وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستشآنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی همنداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه امهدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به منمی گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشقدلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!! کسی چیزی نگفت و من چون هرگزنتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دخترابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تاروزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم برسر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تاهمین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمامآدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری همبود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبهااز دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدمبه قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم میخواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسمو رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کردو من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارنداما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بودکه اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! بههر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که میرسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کردهبودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشتبمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قراربود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل خیلی همتنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوسو هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را ازانبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشاننکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی باتمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها وتنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی منخبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگرچه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدمآرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغجادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جانکردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه رویشنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامشمی کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسیرا نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها میدویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دلسیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق رامی گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش میکردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ،حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود کهاگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها میمردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند .درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ،کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ... کاش همین حالا یکی بیایدتمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمهکند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهاییو تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوستداشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتیتو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود.
راستی من کجای دنیا بودم ؟آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگویدکه مرا دوست داشته است.
تنهاترین ستاره هفت آسمان تویی
هر چند تکیه گاه زمین و زمان تویی
همواره سنگ ها به دلم طعنه می زنند
با این دل شکسته فقط مهربان تویی
ای آفتاب خسته ز باران چشم من!
زیباترین تجسّم رنگین کمان تویی
تنها تو لهجه دل من را شناختی
با من میان اینهمه دل، همزبان تویی
سخت است طیّ جاده در این شب ولی چه غم
وقتی همیشه قافله را ساربان تویی
اشعار عاشقانه من جاودانه است
چون شاه بیت هر غزلم بی گمان تویی
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
خاک پاتم مادرم
دوست دارم
اینجا تهران است.صدای ما را از پایتخت کشور می شنوید
گذرت به تامین اجتماعی افتاده؟!
روزی که به دنیای مجازی میآمدم فرش قرمزی پهن بود و هزاران هزار کاربر، کلاه خود را به احترام من برداشته بودند و از آنجایی که میدانستند شخص شخیصی مثل اینجانب به زودی پلههای ترقی را یک به یک طی خواهد کرد، کلاههای خود را تکان میدادند و سوت میزدند و کف و هورا.