ی روز از اون روزای بارونی

ی روز از اون روزای بارونی
خودمو هر جور که بود به اونا رساندم
چشم های آدم ها از تب وتاب بازار شب عید برق می زد
من به سال جدید فکر می کردم
زندگی چیست؟
نان/ایمان
عشق/امید
اعتراض/ انتظار
خودمو هر جور که بود به اونا رساندم
آخرین روزهای سال که قرار بود به دیدن جانبازان اعصاب وروان برویم
اصلآ فکرش هم نمی کردم که قرار است زندگی را برای ساعتی با طعم اورجینالش ببینم
شاد بودند
حرف داشتند
درد داشتند
به یاد داشتند
نفس داشتند!
حرف داشتند
الآن چند ساعتی است که در ترافیکم
چقدر انرژی دارم
اینها هم از جنس اونها هستند
شهیدان زنده
+ نوشته شده در ساعت توسط امین معبادی
|
روزی که به دنیای مجازی میآمدم فرش قرمزی پهن بود و هزاران هزار کاربر، کلاه خود را به احترام من برداشته بودند و از آنجایی که میدانستند شخص شخیصی مثل اینجانب به زودی پلههای ترقی را یک به یک طی خواهد کرد، کلاههای خود را تکان میدادند و سوت میزدند و کف و هورا.