تبليغاتX
n o b a r a n

n o b a r a n

با ر ا ن ر حمتی نو بر ا ی آ نا ن که با ر ا ن ر ا د و ست می د ا ر ند

ا   

بسته پیشنهادی نوباران:   ۱اینجا کلیپ سخت ونرم را ببینید۲ از دیگر پستها دیدن فرمائید ۳نظرتون رو بفرمائیدتا هم از دیدگاهتون استفاده کنم وهم بتونم به شما سر بزنم ۴ در نظر سنجی وبلاگ باعنوان فرار یاقرار شرکت نمائید ۵ در صورت تمایل نوباران را می توانید با همین اسم لینک نمائید۶به زودی باشگاه نوباران هم افتتاح می شود۷درخبرنامه عضوشوید.    نو باران

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی 

متاسفانه بعضی ها هستند که :

بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛

بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

این قسمت /حسین خرازی


"عراقیها هنوز گلوله ای نساخته اند که انفجار آن بتواند پلک های چشم حسین را بهم بزند."این جمله در میان بچه های لشگر معروف بود،زیرا او در شدیدترین گلوله بارانهای دشمن نه تنها خم نمی شدبلکه کوچکترین تغییری در چهره اش مشاهده نمی گردید.

او در این کلام حضرت علی(علیه السلام) به درجه ی یقین رسیده بود که:

"بزرگترین مانع برای کشته شدن تو اجل است".

می گفت:" تا زمان آن نرسد به تو صدمه ای نخواهد رسید."
صبح عملیات کربلای 4،از میان خانه های گلی که سنگر فرماندهی را از دید دشمن پنهان کرده بود به حاشیه اروند آمدیم،حاجی از سنگر کنار آب،استحکامات دشمن در جزیره "بوارین" را با دقت زیر نظر گرفت.

گردان موسی بن جعفر (علیه السلام) را به جزیره ام الرصاص روانه کرده و منتظر نتیجه بود. در راه بازگشت به سنگر فرماندهی،اطراف ما به شدت زیر آتش خمپاره قرار گرفت،چند نفری که با حاجی بودیم همه سینه خیز شدیم.

اما حاج حسین همچنان راست راست راه می رفت و می خندید.می گفت: از خمپاره و توپ نترسید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی تلاش کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
نادر ابراهیم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

امروز کسی را از دست دادم

 

رنگ تعلق است وبی رنگی در نفی تعلقات ،اگر بهار ریشه در زمستان دارد وبذر حیات در دل برف است که پرورش می یابد یعنی مرگ آغاز حیاتی دیگر است و راه حیات طیبه اخروی از قلل سفید پر برف پیری می گذرد.موت قبل انت الموت یعنی منتظر نشین که مرگت در رسد، مرگ را دریاب ، پیر شو قبل از آنکه پیر شوی، وپیری بی رنگی است ... سید مرتضی آوینی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

یه روز یه باغبونی...یه مرد آسمونی

 نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.

میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس

یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت

پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت

هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس

اما نکنه اون گل... مونده هنوز ناشناس

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

کاریکلماتور

 


اگر حرف مُفت را مي خريدند ، خيلي ها ميلياردر بودند.


  آدم « بی باک » از سوخت هسته ای استفاده می کند.

امروز همان راه حل های دیروز است.

  سکوت به جرم پوزخند به عدالت محاکمه شد.

  فقط آدم های پُر حرف , سکوت ذخیره می کنند.

  آنقدر در خودم فرو رفتم که سر از قوزک پایم در آوردم.

  کبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی کرد.

  بعضي ها روي شاخه نشسته و بعضي ها مشغول خوشه بندي.

  رشته سخن را بدست گرفت و کلاهی نو برای مردم بافت.

بیشتر اوقات افکارم را با سکوت , سانسور می کنم.

اوج پرواز روزنامه نگارها خطوط قرمز است.

براي روشن كردن منظورش ، همه چيز را به آتش كشيد.

  وضعش «توپ» بود ولی با یک «شوت» از میدان خارج شد.

  دست هایم تصمیم گرفتند که مرا نه دست به سینه کنند و نه دست به کمر.

  نقاش فقیر «درد» می کشید.

خر نادان ، دوست خوب خر سوار است.

در نبودنت ، خاطراتت خود نمایی می کند.

  مخالفان آزادی افق را با لکه های سیاه کدر کردند.

عاشق با تلسکوپ و حسود با ميکروسکوپ به دنيا نگاه مي کند.

  بي توجهي شهرداري به دست اندازها يعني دست انداختن مردم.

  در روزهاي باراني اعداد در زير راديکال پنهان مي شوند.

  قشنگ ترين و زيباترين ساعت دنيا، ساعتي بود که ديدمت.

وقتي گفتم حرف دلت را بزن، گفت گرسنه ام.

  با هجوم کلمات نفس قلم به شماره افتاد.

  خيلي ها تنها پشت گرمي‌شان آفتاب داغ است.

بازداشتگاه عکس ها آلبوم است.

  بي دست و پاترين موجود مار است ولي همه از آن مي ترسند.

  شیرین ترین ماه , ماه عسل است.

  خیلی از موش ها حتی به گربه ها هم محل سگ نمی گذارند.

برای گوش های سنگینش , نیاز به یک باربر داشت.

کاریکلماتور، زبان گویایی‌ است که شوخی می‌کند، می‌خنداند و به طعنه سخن می‌گوید، به ناهنجاری‌ها و بدی‌ها شلیک می‌کند و گاهی ناملایمات و سختی‌های زندگی را با طنز تلخ بیان می‌کند. دردهای اجتماعی را خوب می‌شناسد و هر اتفاق کوچکی را شاید کمی اغراق‌آمیز با نیشخندی کنایه‌دار مورد توجه قرار می‌دهد و می توان گفت یکی از جلوه‌های زیبای ادب و هنر معاصر است. کاریکلماتور حاصل پیوند "کاریکاتور" و "کلمه" است. این نامی است که احمد شاملو بر نوشته‌های پرویز شاپور گذاشت. چون به نظر شاملو، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی بود که با کلمه بیان شده ‌بود و بقول سهراب گل هاشم، به بازی با کلمات و شوخی با کلمات هم کاریکلماتور گفته میشود.

کاریکلماتور، مخاطب‌های آگاه و اندیشمند دارد که آنها را با تبسم، به تفکر وادار می‌کند. بسیاری از جملات طنز در نگاه اول یک شوخی ساده و خنده‌دار به‌نظر می‌رسد ولی اثرات واقعی آن پس از کمی تفکر و شاید تعجب برای مخاطب آشكار می‌شود. نمونه های کاریکلماتور را می توان در عرصه های مختلف خصوصا اجتماعی دید یا شنید و بطورکلی وقتی عاشق طنز باشی و بزرگ‌ترین آرزویت فقرزدایی از شادی باشد آنوقت است که کاریکلماتور بیشتر برایت شیرین و دلنشین می شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

غمنامه بندگی ما

عیب کار از جعبه تقسیم نیست / سیم سیار دل ما سیم نیست / این خدا این هم هزاران طول موج / دیش ما سمت خدا تنظیم نیست.......................آری ..............گذشت عمری به غفلت ها چو ابر آهسته آهسته / شود این دفتر عمرم تمام ،آهسته آهسته / نفس چون گام عمر هست و به رغبت می کشیم آنرا / رویم با پای خود در قبر ولی آهسته آهسته


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

 

مارو ببخش که در کار خیر

یا “جار” زدیم …

یا “جا” زدیم …

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

باهم بخندیم و به هم نخندیم

چی

وقتی خانومی به شما گفت: “چــــــــــــــــی؟”، به این معنا نیست که گفته شما را نشنیده. او در واقع به شما فرصت داده که گفته خود را تغییر دهید!
(ستاد کمک به ادامه زندگی)


آگهی فوت
 

غضنفر میمیره، آگاهی‌ فوتشو میزنن به دیوار، توی انتخابات نفرِ اول میشه.


فکر بکر


امسال هرکی میومد خونه ما عید دیدنی، بهش می گفتم واااااای چقد چاق شدی...
طرفم از همون خونه ما شروع می کرد به رژیم گرفتن...
کلی به اقتصاد خانواده کمک کردم!


گواهی نامه
 

غضنفر می ره امتحان گواهی نامه بده چند بار رد میشه بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره می گه گواهی نامه! غضنفر هم میگه دادین که می خواین؟


اداره
 

رئیس: خجالت نمی‌کشی تو اداره داری جدول حل می‌کنی؟ کارمند: چکار کنیم قربان، این سروصدای ماشینها که نمی‌ذاره آدم بخوابه!


سرگرمی ما ایرانی ها
 

یکى از سرگرمى هاى مردم ایران اینه که وقتى از مطب دکتر میان بیرون حساب کنن ببین اون دکتره روزى چقد درآمد داره!


ما ایرانی ها


ایرانی ها دروغ گفتن را از اول صبح با جمله "پاشو لنگ ظهره" آغار می کنند.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

ی روز از اون روزای بارونی


ی روز از اون روزای بارونی

خودمو هر جور که بود به اونا رساندم

چشم های آدم ها از تب وتاب بازار شب عید برق می زد

من به سال جدید فکر می کردم

زندگی چیست؟

نان/ایمان

عشق/امید

اعتراض/ انتظار

خودمو هر جور که بود به اونا رساندم

آخرین روزهای سال که قرار بود به دیدن جانبازان اعصاب وروان برویم

اصلآ فکرش هم نمی کردم که قرار است زندگی را برای ساعتی با طعم اورجینالش ببینم

شاد بودند

حرف داشتند

درد داشتند

به یاد داشتند

نفس داشتند!

حرف داشتند

الآن چند ساعتی است که در ترافیکم

چقدر انرژی دارم

اینها هم از جنس اونها هستند

شهیدان زنده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

حاضر...

حاضر...



كنار اسمم تیک خورد !

همه با خبر شدند از بودنم

جز تو که سال هاست

در گوشت فریاد میزنم :من هستم !

حاضر ...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

می گذشت از کوچه ما دوره گرد /

یاد دارم در غروبی سرد سرد / می گذشت از کوچه ما دوره گرد / داد می زد کهنه قالی می خرم / دسته دوم جنس عالی می خرم / کاسه و ظرف سفالی می خرم / گر نداری ، کوزه خالی می خرم/ اشک درچشمان بابا حلقه بست / عاقبت آهی کشید بغضش شکست / اول ماه هست و نان در سفره نیست / ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟ / بوی نان تازه هوشش برده بود / اتفاقاً مادرم هم روزه بود / خواهرم بی روسری بیرون دوید / گفت آقا سفره خالی می خرید؟...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

گردشي فراموش ناشدني


پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :.. " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند..

در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره


--

شاد بودن تنها انتقامی ­است که می­توان از زندگی گرفت

ارنستو چه­ گوارا


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

دخترک هنوز
راه خانه اش را
پیدا نکرده
هوا برف دارد امشب!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

آیا میدانید :

آیا میدانید : در تایوان بشقابهای گندمی درست میشود وافراد بعد از خوردن غذا بشقابهایشان را هم میخورند.آیا میدانید : گوش و بینی درتمام طول عمر انسان در حال رشد میباشند و بزرگتر میشوند.آیا میدانید : آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست میباشد.آیا میدانید : اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند.آیا میدانید : بزرگترین دریای دنیا دریای مدیترانه است و عمیقترین نقطه آن به ۴۳۳۰متر میرسد.آیا میدانید : فقط پشه ماده نیش میزند و از پروتین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده میکند.آیا میدانید : هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.آیا میدانید : مقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.آیا میدانید : جمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.آیا میدانید : یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان در اختیار دارد.آیا میدانید : ۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد.آیا میدانید : نوشابه های زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابههای سیاه رنگ هستند.آیا میدانید : تعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد استآیا میدانید : رشد کودک در بهار بیشتر است.آیا میدانید :  هر انسان در حدود نیم ساعت یک تک سلولی بوده است ؟آیا میدانید :  دندان تنها بخش از بدن انسان است که ترمیم نمی شود ؟آیا میدانید :  هر چروک ایجاد شده در ابرو نتیجه ۲۰۰۰۰۰ اخم است ؟آیا میدانید :  اکثر افراد در کمتر از ۷ دقیقه خوابشان می‌برد ؟آیا میدانید :  عمر پرزهای چشایی انسان از ۷ تا ۱۰ روز است ؟آیا میدانید :  قلب انسان بطور متوسط ۱۰۰ هزار بار در سال میتپد ؟آیا میدانید :  سریع ترین عضله بدن انسان زبان اوست ؟آیا میدانید :  بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟آیا میدانید :  تنها قسمت بدن که خون ندارد قرنیه چشم است ؟آیا میدانید :  استرس تا ۵ برابر سیستم ایمینی بدن را پایین می آورد ؟آیا میدانید :  تـنها در طول زمانی که این جمله را می خوانید در حدود ۵۰ هزار سلول بدنتان میمیرد و سلول های جدید جایگزین آن می شود ؟آیا میدانید :  در طـول یـک ساعت قلب شما آنقدر سخت کار می کند کـه مــی تـــوانــد انرژی حمل یک جسم یک تنی به اندازه یک کیلومتر از سطح زمین را تامین کند ؟آیا میدانید :  اگر سلول های موجود بر روی پوست بدن انسان را به دنبال هم بچینیم، طول آن به ۴۵ مایل خواهد رسید ؟آیا میدانید :  در طول یک سال، قلب یک انسان عادی ۴۰ میلیون بار می تپد ؟آیا میدانید :  بیشتر انسانها در یک دقیقه ۲۵ مرتبه پلک می زنند و بطور میانگین هر انسان سالانه بیش از ۱۳ میلیون مرتبه پلک می زند ؟آیا میدانید :  معده شما باید هر دو هفته یکبار ماده مخاطی جدید ترشح کند در غیر اینصورت خودش را هضم خواهد کرد ؟آیا میدانید :  عطسه در هنگام خارج شدن از دهان، سرعتی بالغ بر ۱۰۰ مایل بر ساعت داردآیا میدانید :  براساس آمارهای اخیرسازمان جهانی سلامتی، روزانه در حدود ۱۰۰ میلیون فعالیت جنسی رخ میدهد؟آیا میدانید :  زمانیکه گوشت و شیر را با هم می خورید، بدن به هیچ وجه کلسیم شیر را جذب نمی کند و بهتر است میان مصرف گوشت و شیر حداقل ۲ ساعت فاصله باشد ؟آیا میدانید :  ما یک داروخانه کامل در بدن خود داریم و می توانیم هر دارویی را در بدن خود تولید کنیم ؟آیا میدانید :  طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟آیا میدانید :  محـقـقان اخیـراً بـه ایـن نتیجه رسیده اند که کلیه انسان ۵۰۰ عملکرد متفاوت دارد ؟آیا میدانید :  ساختمان عملکرد دست وال، سگ، پرندگان (بال ها) و انسان دقیقاً مشابه است ؟آیا میدانید :  شبکه چشم ۱۳۵ میلیون سلول احساس دارد که مسئولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد ؟آیا میدانید :  چشم انسان حدود ۱۳۵ میلیون سلول بینایی دارد که معادل یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل عمل می کند ؟آیا میدانید :  چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ را مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمیز دهد ؟آیا میدانید :  چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد گوش و بینی ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند ؟آیا میدانید :  شواهد نشان داده است که انسان از هفتاد هزار سال پیش لباس بر تن می کرده است ؟آیا میدانید :  عمر مفید انسانها در کف دستشان اینگونه (۸۱ – ۱۸ = ۶۳) نوشته شده است ؟آیا میدانید :  ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۰۵ است ؟آیا میدانید :  یک انسان نهایتا میتواند با سرعت ۳۵ کیلومتر در ساعت بدود ؟آیا میدانید :  وزن اسکلت انسان بالغ ۱۳ تا ۱۵ کیلوگرم است ؟آیا میدانید :  لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟آیا میدانید :  دویست میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از آنها است ؟آیا میدانید :  کبد انسان در ۳۰۰ تا ۵۰۰ روز نو میشود، یعنی اینکه از سلولهای جدیدی برخوردار میشود ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

محض رضای ذائقه می خوانم از شما

با اینكه روضه خوانم و می خوانم از شما / فهمیده ام كه هیچ نمی دانم از شما / یا ایها العزیز! ذلیل معاصی ام / باید ز شرم چهره بپوشانم از شما / می ترسم از رسیدن آن جمعه ای كه من / جای سلام، روی بگردانم از شما / رویی نمانده است که به چشمت نظر كنم / پس بی دلیل نیست گریزانم از شما / من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد / با انتظارهای فراوانم از شما / من نان به نرخ نام تو خوردم، حلال كن / محض رضای ذائقه می خوانم از شما


خودمانیم ها ولی من هم/ عشق بازی جالبی دارم / شنبه تاجمعه طی شده تازه / یادم افتاده صاحبی دارم / «دارم از دست میروم آقا ُ / پس چرا دیر کرده ای شاها» / او نه اصلاْ خودم که میدانم / ادعاهای کاذبی دارم / سال ها غایب است و باور کن/ کک من هم نمیگزد اما / باز هم بادروغ می گویم / «توبیا کار واجبی دارم» / او نبوده چه کار کردم من؟ / به کدام آب و آتشی زده ام؟ / شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬/ وای من نیز غایبی دارم...


وقتی بساط گریه مهیا نمی شود / وقتی که بغض بین گلو جا نمی شود / وقتی تمام شب به در خانه کریم / در می زند گدا و دری وا نمی شود / وقتی که واژه های غزل هم اگر رسید / در پیش تو ردیف شود اما نمی شود / وقتی کسی ز غربت و از درد بی کسی / سر می زند به کوه و دیوانه می شود / وقتی جواب دل مجنون بی قرار / آید ز سمت خانه ی لیلا نمی شود / وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب / این قلب مرده است مداوا نمی شود / وقتی که انتظار سحر می کشد تو را / با این شب دراز که فردا نمی شود / وقتی به دور بستر مرگ دلت همه / گویند خوب می شود اما نمی شود / وقتی که از خجالت ارباب چشم تو / حتی گشوده بهر تماشا نمی شود / یک راه مانده بهر تو آن هم زیارت است / مشهد برو که کار تو اینجا نمی شود / دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب / از او شنیده می شود جز او نمی شود


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

روان‌شناسی افراد از روی امضا



بهتر است قبل از خواندن متن بدانید كه این دستورالعمل‌ها به طور كلی در مورد همه افراد صادق نیست و روان‌شناسان تنها با استفاده از تجربیات و مشاهدات‌شان از روی عده‌ای از انسان‌ها، خود به این نتایج رسیده‌اند. بنابراین چندان قابل اعتماد نیستند و نمی‌توان با استفاده از این فرمول‌ها، به راه‌كاری قطعی دست یافت!


امضاء شناسی

كسانی كه مطابق حركت عقربه‌های ساعت، امضاء می‌كنند، انسان‌هایی منطقی هستند.

کسانی که بر عکس عقربه‌های ساعت امضاء می‌کنند، دیر منطق را قبول می‌کنند و بیشتر غیر‌منطقی هستند.

کسانی که از خطوط عمودی استفاده می‌کنند، لجاجت و پافشاری در امور دارند.

کسانی که از خطوط افقی استفاده می‌کنند، انسان‌های منظّمی هستند.

کسانی که با فشار امضاء می‌کنند، در کودکی سختی کشیده‌اند.

کسانی که پیچیده امضاء می‌کنند، شکّاک هستند.

کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند، خودشان را در فامیل برتر می‌دانند.

کسانی که در امضای خود نام فامیلی‌شان را می‌نویسند، دارای منزلت هستند.

کسانی که اسم‌شان را می‌نویسند و روی اسم‌شان خط می‌زنند، شخصیت خود را نشناخته‌اند.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 


هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

حکایت- جنایت کار و میوه فروش


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر

گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی
کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش
گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او
گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در
سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش
خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند
نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی
که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا
نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی
دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش
تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس
را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر
من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین معبادی  |